تبليغاتX
تک و تنها

تک و تنها

 با سلام خدمت همه ی عزیزان و دوستان دوباره وبمو آپیدم امید وارم ازاین آپم خوشتون

 بیاد وشرمنده ی همه دوستان چون میدونم خیلی خیلی دیر آپ شدم امید وارم همتون منو

 ببخشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 14:32  توسط وحید   | 

شعر طنز عاشقانه و خنده دار

شعر طنز عاشقانه و خنده دار

 

گفتم تو شیرین منی

گفتی تو فرهادی مگر؟

گفتم خرابت میشوم

گفتی تو آبادی مگر؟

گفتم ندادی دل به من

گفتی تو جان دادی مگر؟

گفتم ز کویت می روم

گفتی تو آزادی مگر؟

گفتم فراموشم نکن

گفتی تو در یادی مگر؟

گفتم خاموشم سالها

گفتی تو فریادی مگر؟

گفتم که بر بادم مده

گفتی نبر بادی مگر؟

گفتم که این آف رو بخون

گفتی که الافم مگر؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:37  توسط وحید   | 

vpaa98

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:47  توسط وحید   | 

کلمات آخر ! ! !

هنگامی که اندوه من به دنیا امد از او پرستاری کردم و

 

 با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم


اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و

 

 زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف


من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیم و جهان گرداگردمان را

 

هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت


و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن

 

می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند

 
زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود

 

هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم

 

همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند


زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یادهای

 

شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان مارا با

 

چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با

 

هم نجوامی کردند بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند

 

زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم

ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهایی زنده می میرند و

 

من تنها مانده ام که باخود سخن بگویم و با خود بیندیشم

اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند

 

هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .

هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

 

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویندببینید

 

این خفته همان کسی ست که اندوهش مرده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:43  توسط وحید   | 

vpaa98

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:38  توسط وحید   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:36  توسط وحید   | 

حرف های نگفته ! ! !

ماکسانی که به فکرمان هستند را به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم

 برای کسانی که به فکرمان نیستند. و ما به فکر کسانی هستیم که

هیچوقت برایمان گریه نمی کنند. این حقیقت زندگی است .


عجیب است ولی حقیقت دارد. اگر این را بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر

 نیست.

 
مرا بسپار به یادت به وقت بارش باران گر نگاهت به ان بالاست و در حال دعا

 هستی خدا ان جاست دعایم کن که من تنهاترین تنها نمانم

قصه ها را گفته ایم چیزی نمانده برای گفتن

 
کاش میشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا که روزی معشوق از دست

 نرود

 
میدانی که خاصیت عشق این است زمانی که دانستی و دانست این راز را،

 هر دو گریزان میشوید


نمیدانم چه رازیست

فراموش نکن

شاید سالها بعد در گذر جاده ها

بی تفاوت از کنار هم بگذریم

و

بگوییم:

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود


بذار خیال کنم تو دلتنگیات


غروب که می شه یاد من می افتی

بیا با پاک ترین سلام عشق

آشتی کنیم

بیا با بنفشه های لب جوی

آشتی کنیم

بیا ازحسرت و غم دیگه باهم

حرف نزنیم

بیا برخنده ی این صبح بهار

خنده کنیم


تو مالک تمام احساسم هستی

 
تمام عشقم

 
تمام احساس ناب دست نخورده ام

 
که حاضر نیستم،


حتی ذره ای از آن را


با هیچکس تقسیم کنم

 
با هیچکس


جز تو .

 
نه ،


احساسم را با تو تقسیم نمیکنم بلکه

 
آن را به تو تقدیم میکنم

 
تمام احساسم را

 
تمام عشقم را

من برای سالها مینویسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق میشوند...

افسوس كه قصه ی مادر بزرگ راست بود...همیشه یكی بود یكی نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:34  توسط وحید   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:20  توسط وحید   | 

تقديم به متولدين ماه شهريور

 

  بانوي شهريور و شعر ، قشنگ ِ تابستون ِ داغ


  خورشيد لحظه هاي من ، تو کوچه هاي بي چراغ


  شاپرک ِ باغ ِ غزل ، زنبورک شهد و عسل

 

  بذار که از باغ چشات ، گل بچينم بغل بغل

 

 

   آهوي چشماي سياه ، اي گل محبوبه ي شب


  نگاه اين غريبه رّ قابل دونستي چه عجب !


  بانوي شهريور و شعر ، رو دست سرد من بخواب


  موهاتّ از رو صورتت ، کنار بده بهم بتاب

 


  بشين کنار دست من ، تا دل بديم دل ببازيم


  با حرفاي خوب و قشنگ ، يه عشق تازه بسازيم


  دست بندازيم گردن هم ، آتيش بگيريم دوتايي


  با بوسه آهنگ بسازيم ، براي شعر لالايي

 

 
  نفسامونو رج کنيم ، چشمامون خواب ببره


  سر بذاريم رو دست هم ، حالا که ديگه سحره


  خروس خون صبح که رسيد ، پنجره ها رّ وا کنيم


  دس بکشيم به شيشه ها ، زندگي رّ صدا کنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:12  توسط وحید   | 

vpaa98

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 13:9  توسط وحید   |